Sunday, December 26, 2010

بدون عنوان

یک: صبح یکشنبه تو پاریس : جلوی رسپشن هتل رسیدم و خواستم که یه سوال کوچولو بکنم....دیدم که رسپشنسیت چهار تا ایتالیایی پیدا کرده و داره حسابی مشق زبان ایتالیایی میکنه.....یه نیم ساعتی مشغول لاس زدن بود....آدم جدی بود وقتی به فرانسه حرف می زد ولی همینقدر که می رفت سراغ ایتالیایی یه آدم دیگه می شد.....به این میگن معجزه زبان.....من همینطور نشسته بودم و با خودم ریز ریز می خندیدم......کلا که رفیقمون یادش رفته بود که من هم وجود دارم....رامو کشیدم و رفتم
دو: فرودگاه : رفتم که کارام رو انجام بدم.....افسر مربوطه انگار می خواست که مطمین بشه که من ایرانی هستم یهو گفت کوکوش.....قیافه گیج و گول من رو که دید تنگار مچم گرفته که آها دیدی ایرانی نیستی! مگه می شه که کوکوش رو نشناخت.....بعدشم شروع کرد به مدل بامزه یه چیزی رو بلند بلند خوندن......تازه فهمیدم که منظورش گوگوش بوده.....حالا نوبت من بود که ثابت کنم که ایرانی هستم......چاره نداشتم جز این که باهاش بلند بلند بخونم....صحنه ای بود دیگه.......قیافه دوستان منتظر در صف و می زارم به عهده خودتون که مجسم کنین
سه: ایستگاه مترو – رم: با دوستم در گیر و دار جمع زدن پول خوردهامون بودیم که بالاخره می شه دو یورو جور کرد که یکهو سر و کله یکی پیدا شد....پولامون و گرفت و با یه نگاه سر انگشتی به این نتیجه رسید که کافی نیست....دست کرد تو جیبشو و واسمون بلیط گرفت.....ما به انگلیسی تشکر می کردیم و اونم به ایتالیایی جواب می داد.....پولامون رو هم پس داد و رفت.....
چهار: نیاوران – سر یه سه راهی : چند تا ماشین جلوتر ...راننده داشت گیج می زد...مثل اینکه راشو گم کرده بود....دوستان پشت سر طی یک اقدام هماهنگ دستشون رفت رو بوق .....کلی هم فحش خانوادگی بود که داشت نثار راننده بیچاره میشد......
پنج: رستوران – تهران: همکارم که پاکستانی هستش داره واسه همیشه از ایران می ره ....زنش می گفت که وقتی هشت سال قبل ایران رو تنتخاب کردن یکی از دلایل اصلیشون این بود که به بچهاشون فرصت بدن که تو فرهنگ ایران برای مدتی رشد کنن.....می گفت حالا می خام بچهام رو زودتر ببرم قبل ازاین که کاملان فرهنگ چند شخصیتی شدن تو بچهام واسه همیشه موندگار بشه.......
واسه امشب دیگه غر زدن کافیه....عزت زیاد.......

Saturday, November 27, 2010

شبت بخیردوست من

باز من نشستم جلوی این صفحه سفید و دارم زور می زنم که بنویسم....داستان این نیست که نمی دونم ازچی بنویسم...موضوع این هستش که وقتی به این فکر می کنم که بعدش این نوشته رو بایستی بزارم تو این وب بلا گ کوفتی...اون وقت که خود سانسوریهام شروع میشه...... فکر کنم که یه جورایی این احتیاط کاریهام داره بیشتر و بیشتر می شه....امیدوارم که یک روز نشه که دیگه هیچی ازم نمونده باشه به غیر از ماکتم........چند روز پیش داشتم واسه دوستی تعریف می کردم که شاهد مغازله تلویحی یه پدر با دختر بچش بودم....پدر رو می دیدم که همینطور که داشت کالسکه خالی رو هل می داد قربون صدقه دخترکش هم میرفت.....داشتم لذت می بردم....از اونا که رد شدم گربه ای رو دیدم که هی داشت جاش رو عوض می کرد که زیرسینه کش آفتاب بتونه یه چرت با دل سیر بزنه.......به دوستم گفتم که از دیدن خودش در حالی که داره به گلدوناش آب می ده هم لذت می برم...... به نظرم همه اینها جلوه هایی از شکوه زندگی هست .....زندگی که فقط یکبار بهمون هدیه می شه........با خودم فکر می کنم که من چی دارم به هستی هدیه کنم که نشونی از سپاسگزاری من باشه...... برای هر کدوم از ماها می تونه این تجلی سپاسگزاری متفاوت باشه.... می خام بگم که چطور ابراز کردنش و ابزار و مصالحی که استفاده میکنیم مهم نیست.....مهم اینه که ابرازش کنیم....... هر باری که تو خیابون داریم رانندگی می کنیم به یک عابر پیاده اجازه بدیم که با دل سیر از خط عابر پیاده رد بشه .....می تونه نشون تشکر ما باشه که اگر به یه محتاج کمک کنیم....یا این که (اصلا چرا راه دور برم) هر باری که به خودمون کمتر ظلم کنیم.....با خودمون مهربونتر باشیم.....به غریبه تو خیابون نگاه مهربونی داشته باشیم.....به خودمون لبخند بزنیم..... کمتر زور بزنیم که آدمها رو اصلاح کنیم.....به سرایدار خونمو نگاه عادلانه تری داشته باشیم......واسه خونمون گل بخریم.....کمتر زور بزنیم که موفق باشیم تو هر کاری ...گاهی به باقی آ دمها اجازه بدیم که حرف بزنن و بهشون فقط و فقط گوش کنیم بدون این که بخایم واسشون نسخه بپیچیم... و این لیست می تونه تا خود روز قیامت بزرگتر و بزرگتر بشه.......هر کسی می تونه لیست خودشو داشته باشه.....تازه وقتی شروع کنی به نوشتن این لیست می بینی که اوووووووووو چقدر کارا هست که می تونی بکنی که در این لذت رخوتناک "بودن" با میلیونها آدم سهیم بشی بدون این که اصلا لازم باشه که کسی رو بشناسی .... تا حالا شده که موقع خواب خودت رو بغل کنی؟! به امتحان کردنش می ارزه.....خودت رو بغل کن و به خودت شب بخیر بگو
...........
شبت بخیردوست من!.....برات خوابای خوب آرزو می کنم......اگرم اتفاق نیفتاد...بازم مهم نیست.....مهم این هست که تو هستی و هزار راه نرفته که فقط و فقط منتظر تو هستن که کشفشون کنی و بهشون معنی بدی.... می بوسمت....

Sunday, November 7, 2010

بی عنوان

معلوم نبود که اگر من قرار بود که نویسنده باشم یا مثلا منتقد سینما یا هر چی که قرار بود از نوشتن نون دربیارم الان هنوز زنده بودم...آخه اونقدر با فاصله دارم می نویسم که معلوم نبود که این شکم و با چی میتونستم پرکنم....الغرض که این نوشتن هم بد ویری هستش......بعد از سفر مثل آدمای عقیم شده بودم...شایدم یه سکته رو رد کردم....هر چی بود که به طور کلی دچار یه گیجی مبسوط بودم.....خواب و خوراک که تعطیل شده بود....انگار منتظر یه زلزله بودم که غیر از خودم هیچ کس دیگه ازش خبر نداشت....اضطرابی که فکرم رو فلج کرده بود.....آخیش....نه زلزله اومد...نه آشنایی تازه اتفاق افتاد....نه هیچی...ولی انگار یه برگشت به زندگی اتفاق افتاد......و خوشحالم که باز دوباره برگشتم....لذت این برگشت به همه اون کلافگی و گیجی و انتظار زلزله می ارزید.....دوباره این راه رفتن و حس کردن زمین زیر پا و عشق به زندگی.....همه و همش دلچسبه....امروز داشتم به همکارم می گفتم که من چیزها رو "می بینم"....حس می کنم....یهو دراومد و گفت که "آره این دیدنهات کار داده دست همه ما....بابا کمتر ببین..." می دونستم راجع به چی داره حرف می زنه....یه جور سخت گیری راجع به همه کس و همه چیز.....انگار میگردی که یه چیز پیدا کنی واسه این که به خودت حق بدی که قضاوت کنی...که بهونه داشته باشی واسه این که شاد نباشی......همیشه هم سر راهت چیزایی میان که بهونت جفت و جور بشه.....تصمیم عظما هستش که بخوای کمتر ببینی....و من میخوام که کمتر ببینم و اونی رو که میبینم کمتر نقد کنم..... اصلا کی میگه که چی غلط .....چی درسته....چی بهتر ه.....این مرزها داره هممون رو دیوونه میکنه.....خط کشیهامون خودمون رو اول از همه از پا در میاره......که درآورده....... به قول خانم دکتر که می گه یه چیزایی هستش که نیاز به تصمیم گیری در لحظه داره....دیگه نمیتونی بیشتر از این به تعویق بندازی.....خود این تعویق انداختن یعنی آمادگی نداری که حرکت کنی.......جرات می خواد که کاری رو که همیشه میکنی دیگه نکنی.....راهی رو که همیشه می رفتی دیگه نری....حرفی رو که همیشه می زدی دیگه همیشه نزنی.....بهونه هات رو وارسی کنی.....خلاصه که این خونه تکونی جسارت می خواد.....نمیگم که یکهو آدم زیر و رو بشه.....ولی میشه که از یکجا که کمتر هزینه بر هستش شروع کرد.....ش....ر...و...ع...ک....ن....

Friday, October 1, 2010

میل به تجربهای جدید

بر گشتم از سفر و برای اولین بار دلم نمی خواست که برگردم ایران. انگار این سفر یه فرقی با سفرهای قبلیم داشت.بهش فکر کردم که چی می تونه باشه وفهمیدم که انگار دلم کنده شد از همه چیزایی که یه موقعی واسم مهم بودن........احساس می کنم که دارم یه چیزایی رو از دست میدم که هیچ جیزی اینجا نمی تونه جبرانشون کنه......نمی دونم....شاید فقط یه حس زودگذر باشه.......ولی اگر نبود چی؟ اگر وقت سفر رسیده باشه چی؟ اگر که باید کولم رو حاضر کنم و راهی بشم چی؟ برگشتم سر کاری که همیشه دوستش داشتم .....هنوزم دوستش دارم ولی انگار که این کار رو یه جای دیگه باید جستجو کنم.......عادتهامون و شرایط امنی که واسه خودمون درست می کنیم می شن بزرگترین مانع واسه حرکت کردمون به سمت تجربه های جدید و ناشناخته....خیلی چیزهایی رو که الان دارم نتیجه آخرین ریسکی هستش که 6 سال قبل کردم....نکته این هستش که آیا من اون آدم 6 سال قبل هستم؟! میدونم که این جرات به تغییر یه دنیا فرصت برام ایجاد میکنه.....شاید یکیش این باشه بتونم کنار آدمی قرار بگیرم که بتونم طعم خوب یک رابطه سالم رو یک بار دیکه بچشم....بتونم جایی برم که کمتر نیاز به اصراری باشه واسه اثبات بدیهیات...این سفر بهم فرصت داد که طعم چیزایی رو دوباره بچشم که کلا یادم رفته بود که وجود دارن....چیزایی که چاشنی های زندگی هستن....بی خود نیست که اینجا اکثر آدمها شاد نیستن.....اغلب عصبانی و کم تحمل شدیم......فکر کنم که باید کولم رو کم کم ببندم......تا کی بشه که جرآت کنم و راهی بشم

Monday, August 23, 2010

سفر چیز خوبی هستش

سفر چیز خوبی هستش.مخصوصا که آدم بخاد دوستای قدیمی و نازنینش رو ببینه.....بدونه که کسایی هستن که مشتاق دیدارت هستن.....چقدر حرف واسه گفقن هست...چقدر درددل هست واسه قسمت کردن...چقدر خاطره جدید منتظرن که به دنیا بیان....وای که دیگه دارم دقیقه شماری میکنم که برم و یه چند روزی رو با اونایی باشم که مدتهاست تو زندگیم ندارمشون.....آدمهایی که تو تلخترین وسخترین روزای زندگیم اونقدر کنارم بودن که باورش برام سخته که دیگه بتونم اون فرصتها رو داشته باشم....دلپذیر هستش هنوزم وقتی که یادم میاد که یک روزسر کار که داشتم از تب و بدن درد به خودم می پیچیدم یکهو یه آدم نازنین من رو به زور انداخت تو ماشین و با خودش برد خونش.....خیلی یادم نیست که چند ساعت بهدش چشم باز کردم.....ولی تو خونه خودم نبودم ...راستش تو رختخواب غریبه بودم....غریبه برام غذا اورد و بهم دارو داد.....غریبه بهم عشق داد و توجه... در خونش رو بروم باز کرد و من شدم عضو خونوادش....خونواده که حالا دارم بعد از چند سال دوری میرم که بازم باهاشون باشم....واسه همین هستش که اینقدر خوشحالم.......هدی وکیانوش نازنینم دلم داره پر می کشه که دارم میام که با دل سیر ببینمتون......ممنونم که من رو به خونه دلتون راه دادین.....ممنونم که تو زندگیم همیشه بودین و هنوزم هستین..........چقدر خوب که هستین...........................................................راستی روز پزشک هم به جفتتون مبارک باشه که سخت برازنده قامتتون همیشه بوده و هست.............................................................دوستتون دارم

Monday, August 16, 2010

عکسای قدیمی

دیشب داشتم عکسای قدیمی رو به یک دوست نشون میدادم....عکسای روزای بی خیالی...روزای بچگی...روزای پراضطراب که نمی دونی چی می شه!!!!!!!روزای پشت در اتاق مادر رفتن که مطمِن شی که نفس میکشه.......خیالت راحت شه که هنوز باهاته.....روزای عاشقی که خدا خدا میکنی که چطوری می شه فرصتی دست بده که ببینیش و دستش رو بگیری...... بعدش میاد.روزای که دیگه دختر بچه نیستی.....نمیدونی که چی هستی ولی می دونی که انگار یه چیزایی رو پشت سر گذاشتی و یه چیزایی رو می دونی که انگار دیگه نمیزارن که یه بچه بمونی.......درد از همین جاها شروع می شه که می دونی که تو دلت یه پرنده کوچولو داره خودش و به در و دیوار میزنه.......ولی با کدوم جرات می خوای درش بیاری......اونوقت که هی واسه کندن بال و پرش نقشه می کشی وهی دیوارهای محکم و محکمتر دور دلت میکشی که مبادا کسی صداش رو بشنفه......آخ که این عکسا با آدم چی کار میکنن..................................... .دیشب گریه کردم......گریه کردم چون دلم لک زده واسه روزایی که تند تند امتحانای آخر سال بدم و تقویم لامصب و نگاه کنم که تا آخرین امتحان چقدر مونده.......دلم لک زده واسه این که پام و بکنم تو یه کفش که اون کفشای پاشنه تق تقی رو یکی واسم بخره....دلم تنگ شده که شب تا صبح بشینم دعا کنم که سیل بیاد که امتحان جبرمون به هم بخوره.......آخ که این عکسا با آدم چی کار میکنن......عکسای جدیدتر کمتر باهام حرف میزنن.......شاید واسه این که از خودم دورم و اونی که تو عکسا می بینم اونی نیست که قراربود بشم....نمیدونم....یک چیزی میگن مردم که ما اونی میشیم که تو بچگیمون تو آرزوهامون می خواستیم که بشیم......فکر کنم من که خواب بودم یکی آرزوهاش رو با من عوض کرد.....مثل بچه ها که تو بیمارستان عوضشون میکنن..... حالا اگر کسی رو دیدین که آرزوهاش رو گم کرده میگه که اونی رو که داره مال خودش نیست لطفا آدرس من رو بهش بدین شاید همونی باشه که آرزوهایش با من جابجا شده............................... آخ که این عکسا با آدم چه میکنن

Sunday, August 8, 2010

پی نوشت

عجب حکایتی شده این داستان دیوونکی هامون...از تنهایی دلت میگیره ...با هزارترفند می خوای بگی که نه بابا من خوبم...تنهایی مو دوست دارم و این جور مزخرفات ...حالا می زنه و این تنهایی خود خاسته!!!!!! به لطف یک نفردیگه یه رنگ وبویی میگیره ودیگه تنهایی نیست
حالا تو دلت هم داره قند آب میشه...اما یک گهی میشی که خودتم دیگه نمی تونی خودت رو تحمل کنی...و جفتک پرونیهات شروع میشه....
زودتر از اونی که فکرش رو بکنی دوباره باز تنها میشی....مدتی صرف غم از دست دادن می شه....مدتی صرف فحش دادن به آسمون و زمین میشه....مدتی صرف ول گشتن و بعدشم میری که حال جماعت رو بگیری.....
گیرم که همش عملی شد..
......آخرش چی
....
بازم که آخرش تنهایی کره بز

Thursday, August 5, 2010

به مادرم واستاد نوری


برای من"نوری" یعنی"جان مریم"........مادر نازنینی که اسمش مریم بود....یک روز اردیبهشتی تصمیم به رفتن گرفت....هفت روز بعد از کوچ کردنش تولد دخترش بود......باز هم یک روزاردیبهشتی بود و دخترکی که دیگه راستی راستی تو این دنیا تنهای تنها شده بود.....تصمیم گرفت که بره سر کارکه زنگ در رو زدن.......باور کردنی نبود.....همکارای دخترک اومده بودن دنبالش با یک بغل گل مریم............اومده بودن که ببرنش سر کار......دخترک نشست تو ماشین و این "نوری" بود که جان مریم می خوند

نازنین نوری بزرگ: برای همه باقی عمرم یاد مادرم با صدای تو و گل مریم عجین شده ............مادر که دیگه با من نیست.....ولی تو بودی و گلهای مریم .... حالا تو هم نیستی....من موندم و گلهای مریم...... یک روز می رسه که من هم نیستم
راستی! فکر می کنی که اون بالا بالاها بشه یک روز ازت وقت بگیرم و دست مادرم رو بگیرم و بیام پیشت که برامون "جان مریم" بخونی؟ قول میدم که واست یک بغل مریم هم بیارم.......خبرم کن....

Wednesday, August 4, 2010

نوری درآسمان

نوری درآسمان

تا حالا شده که فقط با دستات یک عاشق رو سیراب کنی؟
چشمات رو ببندی و اعتماد کنی؟ فقط اعتماد کنی؟
تا حالا شده که به قدر یک مشت نور به آسمون پرت کنی؟
شده که تو صورتت اضطراب باشه و بگی که مهم نیست؟
..........................................................
که به نظرم یکی از بهترین متن ها رو داره glitter in the air خواننده داره به اسم pink یک موزیک
آخ... که یه جاهایی یه چیزایی می گه که آدم دردش می اد. انگار سر یک زخم قدیمی (که به خیال خودت خوب شده) بری و فقط یک نگاه دیگه بکنی........نگاه کردن همون ودردی که تا ته استخونت آتیش می گیره......و این موزیک واسه من همون یک نگاه هستش........دردت میاد وقتی که می دونی که اونی که دوسش داری دیگه نیست.....درد ت میاد که یادت میاد از وقتایی که به هر بهونه هی به تلفونت نگاه می کردی که مبادا بدون آنتن باشه و آنتن سر جاش سر و مر و گنده نشسته و بهت می خنده و اونی که باید زنگ می زده ...زنگی نزده ...... درد ت میاد وقتی که هی با نگرانی به خاطره هات بر می گردی و می بینی که دارن شبیه عکسای قدیمی تو آلبوما کم رنگ می شن و تو نمی دونی که چکار باید بکنی..........چقدر می خوای به خودت بگی که همه چی درست میشه..... یک جایی تو این موزیک می پرسه که تا حالا شده که از خودت متنفر شده باشی واسه زل زدنهات به تلفن.......خدایا چی به سرمون اومد.....اونقدر بی جرات شدیم که دیگه یادمون نیست چجوری میشه به کسی بگیم که چقدر دوستش داریم.....بگیم که دلمون به درد میاد وقتی که نیستش.......بگیم که خوبه که هستش... بگیم خوبه که دلمون و دستمون می لرزه وقتی که بهش فکرمی کنیم................................من واسه این دست و دل لرزیدن دلتنگم....... چققققققققققققدر دلتنگم......دلتنگم...... دلم تنگه دوست داشتن هستش.....


"Glitter in the air"
Have you ever fed a lover with just your hands?
Closed your eyes and trusted, just trusted?
Have you ever thrown a fist full of glitter in the air?
Have you ever looked fear in the face and said, "I just don't care"?
It's only half past the point of no return
The tip of the iceberg
The sun before the burn
The thunder before the lightning
The breath before the phrase
Have you ever felt this way?
Have you ever hated yourself for staring at the phone?
You're whole life waiting on the ring to prove you're not alone
Have you ever been touched so gently you had to cry?
Have you ever invited a stranger to come inside?
It's only half past the point of oblivion
The hourglass on the table
The walk before the run
The breath before the kiss
and the fear before the flames
Have you ever felt this way?
There you are, sitting in the garden
Clutching my coffee,Calling me sugar
You called me sugar
Have you ever wished for an endless night?
Lassoed the moon and the stars and pulled that rope tight?
Have you ever held your breath and asked yourself will it ever get better than tonight?
Tonight

Saturday, July 31, 2010

دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم


شاعری جایی گفت : دهانت را می بو یم مبادا گفته باشی دوستت دارم

خواننده ای جایی خواند : دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم

و
دیشب کسی برایم نوشت : دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم..........

Wednesday, July 28, 2010

پشت سر

تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی و ببینی که با خودت چه کردی؟ تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی و ببینی که واسه دلت چه کارا هست که نکردی؟ تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی و ببینی که چقدر دلت واسه خودت تنگ شده؟ تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی ورد پای آشنایی نباشه که تو رو یاد خودت بندازه؟ تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی وچشمات خیس بشه ودلت بگیره؟ تا به حال شده که اصلا یادت بره کی هستی وچرا زندگی میکنی؟ تا به حال شده که مثل یک سگ وفاداربه خواسته های عجیب و غریب آدمها جواب بدی و اصلا یادت بره که خودت چی می خواستی؟ تا به حال شده که به هر کسی بگی آره و اصلا یادت بره که باید میگفتی نه؟ تا به حال شده که یکروز صبح نخوای که از تخت خوابت بیای بیرون ولی به زور خودت رو وادار کردی که یک روز دیگه هم دوام بیاری؟ تا به حال شده که اصلا یادت بره که به پشت سرت نگاه کنی؟ تا به حال شده که دلت بخواد که به پشت سرت نگاه کنی ولی جراتش رو نداشته باشی؟ تا به حال شده که دیگه دیر شده باشه که بخوای به پشت سرت نگاه کنی؟ ............ این رو تقدیم می کنم به دوست نازنینی که امروز سر کار یکهو تو اتاق کارم سبز شد.......به دوستی که دیگه نباید قهوه بخوره.....به دوستی که دیکه گوشت قرمز نباید بخوره......به دوستی که روزا و روزا رانندگی می کنه ویادش میره که کجا هستش و واسه چی هستش........به دوستی که وقتی از اتاق من رفت دلگیر بود و نگاهش غصه داشت....به دوستی که فشار خون داره و خونش غلیظ شده.....به دوستی که داره زور می زنه که متعهد بمونه به قولایی که داده........به دوستی که یادش رفته که به پشت سرش نگاه کنه.......به دوستی که اصلا یادش رفته که پشت سری هم هست!!!!!!!!!!!!!! .به دوستی که امیدوارم که جرات کنه که اصلا به پشت سرش نگاه کنه.....................................دوست من برات دعا می کنم که یک لحظه بیاستی وهیچ کار نکنی..........فقط وایسا .....نمیدونم که می دونی یا نه.........خیلی زود دیر می شه.........................................................

Monday, July 26, 2010

شاید روز خوبی واسه نوشتن نباشه

شاید روز خوبی واسه نوشتن نباشه. نمیدونم! امروز صبح آماده بودم که یک روز خوب رو شروع کنم. فکر کن که چه اتفاقی افتاده بود؟ یک عدد دزد شریف زحمت کشیده بود و تا داخل پارکینگ خونه اومده وضبط ماشینم رومال خودش کرده بود.....البته با توجه به اوضاع اقتصادی دزدان شریف فکر کنم که دوستمون تا الان ضبطم رو عروس کرده باشه....دیگه می شه حدس زد که باقی روزمن چه طور گذشت....البته لازم به ذکر هست که برای این که روز من به تمام و کمال سپری بشه باید بگم که بعععععععععله مدارک بیمه ماشینم هم به جمع رفتگان پیوسته بود....اوه!فندک ماشین رو هم اضافه بفرمایید.دیگه شرح این ماجرا رو همین جا ختم میکنم و گرنه که می شه کلی وراجی کرد....

راستش اینکه من هر وقت به مصیبتی دچار می شم که به نوعی ضعیفه بودنم رو تو صورتم می زنه (مثل کتک کاری تو خیابون یا حرف زور شنیدن از آقایون یا ترس از اینکه نیم شبی تو پارکینگ خونه یا تو خیابون یه سبیل کلفت یهو سر و کلش پیدا بشه ) به خودم این رو میگم که چرا شوهر نکردم یا اینکه چرا حداقل یک سگ ندارم....راستش سگ آوردن وقتی که ساعت طولانی سر کار هستی که اصلا انصاف نیست...می مونه اون یکی دیگه که بازم به همون دلیل غیبت طولانی از منزل به نظر نمیرسه که حرکت معقولی باشه!!!!!! <
اه....اصلا خوب نیست که آدم با همچین مدل نوشتنی خودش رو معرفی کنه...ولی این نوشته و نوشته های بعدی من قراره که جریانات ذهنی و عینی زندگی من رو نشون بده...خوب توی زندگی راست راستکی بالاخره یک جا واسه دزدی هم هست دیگه....
راستش تو این سالها آدمهایی بودن تو زندگیم که به هر شکلی مخاطب نوشته های پراکنده من بودن...همکار- رفیق دکتر روانکاو- عشق از دست رفته - عشقایی که هیچوقت عشق نبودن وخلاصه کلی آدم باحال که اونقدر دوستم داشتن که به نوشتهام گوش بدن وبخوننشون....نمی دونم که اینجا کسی خواننده این چیزایی که می نویسم خواهد بود یا نه......برای من نوشتن مفری هست که از سکته زودرسم جلوگیری میکنه....جایی هست که می تونم عمیقترین خواسته های درونیم رو ببینم....می تونم به ترسام نگاه کنم ....میتونم احساس کنم که هنوززنده هستم و نفس می کشم.....می تونم یه خورده دلم واسه خودم کباب بشه و باز برگردم روی دوتا پای نازنینم و چهارنعل!!! بتازم..

مورگان فریمن در نقش ماندلا invictus توفیلم

OUT of the night that covers me,
Black as the Pit from pole to pole,
I thank whatever gods may be
for my unconquerable soul.
In the fell clutch of circumstance
I have not winced nor cried aloud.
Under the bludgeoning of chance
My head is bloody, but unbowed.
Beyond this place of wrath and tears
Looms but the Horror of the shade,
And yet the menace of the years
Finds and shall find me unafraid.
It matters not how strait the gate,
How charged with punishments the scroll
I am the master of my fate:
I am the captain of my soul.