Monday, July 26, 2010

شاید روز خوبی واسه نوشتن نباشه

شاید روز خوبی واسه نوشتن نباشه. نمیدونم! امروز صبح آماده بودم که یک روز خوب رو شروع کنم. فکر کن که چه اتفاقی افتاده بود؟ یک عدد دزد شریف زحمت کشیده بود و تا داخل پارکینگ خونه اومده وضبط ماشینم رومال خودش کرده بود.....البته با توجه به اوضاع اقتصادی دزدان شریف فکر کنم که دوستمون تا الان ضبطم رو عروس کرده باشه....دیگه می شه حدس زد که باقی روزمن چه طور گذشت....البته لازم به ذکر هست که برای این که روز من به تمام و کمال سپری بشه باید بگم که بعععععععععله مدارک بیمه ماشینم هم به جمع رفتگان پیوسته بود....اوه!فندک ماشین رو هم اضافه بفرمایید.دیگه شرح این ماجرا رو همین جا ختم میکنم و گرنه که می شه کلی وراجی کرد....

راستش اینکه من هر وقت به مصیبتی دچار می شم که به نوعی ضعیفه بودنم رو تو صورتم می زنه (مثل کتک کاری تو خیابون یا حرف زور شنیدن از آقایون یا ترس از اینکه نیم شبی تو پارکینگ خونه یا تو خیابون یه سبیل کلفت یهو سر و کلش پیدا بشه ) به خودم این رو میگم که چرا شوهر نکردم یا اینکه چرا حداقل یک سگ ندارم....راستش سگ آوردن وقتی که ساعت طولانی سر کار هستی که اصلا انصاف نیست...می مونه اون یکی دیگه که بازم به همون دلیل غیبت طولانی از منزل به نظر نمیرسه که حرکت معقولی باشه!!!!!! <
اه....اصلا خوب نیست که آدم با همچین مدل نوشتنی خودش رو معرفی کنه...ولی این نوشته و نوشته های بعدی من قراره که جریانات ذهنی و عینی زندگی من رو نشون بده...خوب توی زندگی راست راستکی بالاخره یک جا واسه دزدی هم هست دیگه....
راستش تو این سالها آدمهایی بودن تو زندگیم که به هر شکلی مخاطب نوشته های پراکنده من بودن...همکار- رفیق دکتر روانکاو- عشق از دست رفته - عشقایی که هیچوقت عشق نبودن وخلاصه کلی آدم باحال که اونقدر دوستم داشتن که به نوشتهام گوش بدن وبخوننشون....نمی دونم که اینجا کسی خواننده این چیزایی که می نویسم خواهد بود یا نه......برای من نوشتن مفری هست که از سکته زودرسم جلوگیری میکنه....جایی هست که می تونم عمیقترین خواسته های درونیم رو ببینم....می تونم به ترسام نگاه کنم ....میتونم احساس کنم که هنوززنده هستم و نفس می کشم.....می تونم یه خورده دلم واسه خودم کباب بشه و باز برگردم روی دوتا پای نازنینم و چهارنعل!!! بتازم..

مورگان فریمن در نقش ماندلا invictus توفیلم

OUT of the night that covers me,
Black as the Pit from pole to pole,
I thank whatever gods may be
for my unconquerable soul.
In the fell clutch of circumstance
I have not winced nor cried aloud.
Under the bludgeoning of chance
My head is bloody, but unbowed.
Beyond this place of wrath and tears
Looms but the Horror of the shade,
And yet the menace of the years
Finds and shall find me unafraid.
It matters not how strait the gate,
How charged with punishments the scroll
I am the master of my fate:
I am the captain of my soul.

4 comments:

  1. you ARE the captain of your soul ...
    one of the most beautiful souls I have ever known ... welcome ... bloget mobarak ...

    benevis ...

    ReplyDelete
  2. Dooste zibaye man,merci ke minevisi va bishtar merci ke share mikoni...good luck.

    ReplyDelete
  3. benevis azizakam,
    in kheyli aalie...kash manam balad boodam benevisam rahat!!

    ReplyDelete
  4. You know I'm one of the best listeners in the world ...can you remember?!! I was always hanging on you waiting for a new lesson but learning nothing,haha never!!! I am still the same Farangis, so glad to start again getting new chapters with you, one of the best teachers of my life,go on..
    love you refigh :)

    ReplyDelete