Monday, August 16, 2010

عکسای قدیمی

دیشب داشتم عکسای قدیمی رو به یک دوست نشون میدادم....عکسای روزای بی خیالی...روزای بچگی...روزای پراضطراب که نمی دونی چی می شه!!!!!!!روزای پشت در اتاق مادر رفتن که مطمِن شی که نفس میکشه.......خیالت راحت شه که هنوز باهاته.....روزای عاشقی که خدا خدا میکنی که چطوری می شه فرصتی دست بده که ببینیش و دستش رو بگیری...... بعدش میاد.روزای که دیگه دختر بچه نیستی.....نمیدونی که چی هستی ولی می دونی که انگار یه چیزایی رو پشت سر گذاشتی و یه چیزایی رو می دونی که انگار دیگه نمیزارن که یه بچه بمونی.......درد از همین جاها شروع می شه که می دونی که تو دلت یه پرنده کوچولو داره خودش و به در و دیوار میزنه.......ولی با کدوم جرات می خوای درش بیاری......اونوقت که هی واسه کندن بال و پرش نقشه می کشی وهی دیوارهای محکم و محکمتر دور دلت میکشی که مبادا کسی صداش رو بشنفه......آخ که این عکسا با آدم چی کار میکنن..................................... .دیشب گریه کردم......گریه کردم چون دلم لک زده واسه روزایی که تند تند امتحانای آخر سال بدم و تقویم لامصب و نگاه کنم که تا آخرین امتحان چقدر مونده.......دلم لک زده واسه این که پام و بکنم تو یه کفش که اون کفشای پاشنه تق تقی رو یکی واسم بخره....دلم تنگ شده که شب تا صبح بشینم دعا کنم که سیل بیاد که امتحان جبرمون به هم بخوره.......آخ که این عکسا با آدم چی کار میکنن......عکسای جدیدتر کمتر باهام حرف میزنن.......شاید واسه این که از خودم دورم و اونی که تو عکسا می بینم اونی نیست که قراربود بشم....نمیدونم....یک چیزی میگن مردم که ما اونی میشیم که تو بچگیمون تو آرزوهامون می خواستیم که بشیم......فکر کنم من که خواب بودم یکی آرزوهاش رو با من عوض کرد.....مثل بچه ها که تو بیمارستان عوضشون میکنن..... حالا اگر کسی رو دیدین که آرزوهاش رو گم کرده میگه که اونی رو که داره مال خودش نیست لطفا آدرس من رو بهش بدین شاید همونی باشه که آرزوهایش با من جابجا شده............................... آخ که این عکسا با آدم چه میکنن

1 comment:

  1. دستهایم را در باغچه می کارم
    سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
    و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
    تخم خواهند گذاشت
    گوشواری به دو گوشم می آویزم
    از دو گیلاس سرخ همزاد
    و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

    کوچه ای هست که در آنجا
    پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
    با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
    به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
    کوچه ای هست که قلب من آن را
    از محله های کودکیم دزدیده ست


    تولدی دیگر : فروغ فرخزاد

    ReplyDelete