Monday, August 23, 2010

سفر چیز خوبی هستش

سفر چیز خوبی هستش.مخصوصا که آدم بخاد دوستای قدیمی و نازنینش رو ببینه.....بدونه که کسایی هستن که مشتاق دیدارت هستن.....چقدر حرف واسه گفقن هست...چقدر درددل هست واسه قسمت کردن...چقدر خاطره جدید منتظرن که به دنیا بیان....وای که دیگه دارم دقیقه شماری میکنم که برم و یه چند روزی رو با اونایی باشم که مدتهاست تو زندگیم ندارمشون.....آدمهایی که تو تلخترین وسخترین روزای زندگیم اونقدر کنارم بودن که باورش برام سخته که دیگه بتونم اون فرصتها رو داشته باشم....دلپذیر هستش هنوزم وقتی که یادم میاد که یک روزسر کار که داشتم از تب و بدن درد به خودم می پیچیدم یکهو یه آدم نازنین من رو به زور انداخت تو ماشین و با خودش برد خونش.....خیلی یادم نیست که چند ساعت بهدش چشم باز کردم.....ولی تو خونه خودم نبودم ...راستش تو رختخواب غریبه بودم....غریبه برام غذا اورد و بهم دارو داد.....غریبه بهم عشق داد و توجه... در خونش رو بروم باز کرد و من شدم عضو خونوادش....خونواده که حالا دارم بعد از چند سال دوری میرم که بازم باهاشون باشم....واسه همین هستش که اینقدر خوشحالم.......هدی وکیانوش نازنینم دلم داره پر می کشه که دارم میام که با دل سیر ببینمتون......ممنونم که من رو به خونه دلتون راه دادین.....ممنونم که تو زندگیم همیشه بودین و هنوزم هستین..........چقدر خوب که هستین...........................................................راستی روز پزشک هم به جفتتون مبارک باشه که سخت برازنده قامتتون همیشه بوده و هست.............................................................دوستتون دارم

Monday, August 16, 2010

عکسای قدیمی

دیشب داشتم عکسای قدیمی رو به یک دوست نشون میدادم....عکسای روزای بی خیالی...روزای بچگی...روزای پراضطراب که نمی دونی چی می شه!!!!!!!روزای پشت در اتاق مادر رفتن که مطمِن شی که نفس میکشه.......خیالت راحت شه که هنوز باهاته.....روزای عاشقی که خدا خدا میکنی که چطوری می شه فرصتی دست بده که ببینیش و دستش رو بگیری...... بعدش میاد.روزای که دیگه دختر بچه نیستی.....نمیدونی که چی هستی ولی می دونی که انگار یه چیزایی رو پشت سر گذاشتی و یه چیزایی رو می دونی که انگار دیگه نمیزارن که یه بچه بمونی.......درد از همین جاها شروع می شه که می دونی که تو دلت یه پرنده کوچولو داره خودش و به در و دیوار میزنه.......ولی با کدوم جرات می خوای درش بیاری......اونوقت که هی واسه کندن بال و پرش نقشه می کشی وهی دیوارهای محکم و محکمتر دور دلت میکشی که مبادا کسی صداش رو بشنفه......آخ که این عکسا با آدم چی کار میکنن..................................... .دیشب گریه کردم......گریه کردم چون دلم لک زده واسه روزایی که تند تند امتحانای آخر سال بدم و تقویم لامصب و نگاه کنم که تا آخرین امتحان چقدر مونده.......دلم لک زده واسه این که پام و بکنم تو یه کفش که اون کفشای پاشنه تق تقی رو یکی واسم بخره....دلم تنگ شده که شب تا صبح بشینم دعا کنم که سیل بیاد که امتحان جبرمون به هم بخوره.......آخ که این عکسا با آدم چی کار میکنن......عکسای جدیدتر کمتر باهام حرف میزنن.......شاید واسه این که از خودم دورم و اونی که تو عکسا می بینم اونی نیست که قراربود بشم....نمیدونم....یک چیزی میگن مردم که ما اونی میشیم که تو بچگیمون تو آرزوهامون می خواستیم که بشیم......فکر کنم من که خواب بودم یکی آرزوهاش رو با من عوض کرد.....مثل بچه ها که تو بیمارستان عوضشون میکنن..... حالا اگر کسی رو دیدین که آرزوهاش رو گم کرده میگه که اونی رو که داره مال خودش نیست لطفا آدرس من رو بهش بدین شاید همونی باشه که آرزوهایش با من جابجا شده............................... آخ که این عکسا با آدم چه میکنن

Sunday, August 8, 2010

پی نوشت

عجب حکایتی شده این داستان دیوونکی هامون...از تنهایی دلت میگیره ...با هزارترفند می خوای بگی که نه بابا من خوبم...تنهایی مو دوست دارم و این جور مزخرفات ...حالا می زنه و این تنهایی خود خاسته!!!!!! به لطف یک نفردیگه یه رنگ وبویی میگیره ودیگه تنهایی نیست
حالا تو دلت هم داره قند آب میشه...اما یک گهی میشی که خودتم دیگه نمی تونی خودت رو تحمل کنی...و جفتک پرونیهات شروع میشه....
زودتر از اونی که فکرش رو بکنی دوباره باز تنها میشی....مدتی صرف غم از دست دادن می شه....مدتی صرف فحش دادن به آسمون و زمین میشه....مدتی صرف ول گشتن و بعدشم میری که حال جماعت رو بگیری.....
گیرم که همش عملی شد..
......آخرش چی
....
بازم که آخرش تنهایی کره بز

Thursday, August 5, 2010

به مادرم واستاد نوری


برای من"نوری" یعنی"جان مریم"........مادر نازنینی که اسمش مریم بود....یک روز اردیبهشتی تصمیم به رفتن گرفت....هفت روز بعد از کوچ کردنش تولد دخترش بود......باز هم یک روزاردیبهشتی بود و دخترکی که دیگه راستی راستی تو این دنیا تنهای تنها شده بود.....تصمیم گرفت که بره سر کارکه زنگ در رو زدن.......باور کردنی نبود.....همکارای دخترک اومده بودن دنبالش با یک بغل گل مریم............اومده بودن که ببرنش سر کار......دخترک نشست تو ماشین و این "نوری" بود که جان مریم می خوند

نازنین نوری بزرگ: برای همه باقی عمرم یاد مادرم با صدای تو و گل مریم عجین شده ............مادر که دیگه با من نیست.....ولی تو بودی و گلهای مریم .... حالا تو هم نیستی....من موندم و گلهای مریم...... یک روز می رسه که من هم نیستم
راستی! فکر می کنی که اون بالا بالاها بشه یک روز ازت وقت بگیرم و دست مادرم رو بگیرم و بیام پیشت که برامون "جان مریم" بخونی؟ قول میدم که واست یک بغل مریم هم بیارم.......خبرم کن....

Wednesday, August 4, 2010

نوری درآسمان

نوری درآسمان

تا حالا شده که فقط با دستات یک عاشق رو سیراب کنی؟
چشمات رو ببندی و اعتماد کنی؟ فقط اعتماد کنی؟
تا حالا شده که به قدر یک مشت نور به آسمون پرت کنی؟
شده که تو صورتت اضطراب باشه و بگی که مهم نیست؟
..........................................................
که به نظرم یکی از بهترین متن ها رو داره glitter in the air خواننده داره به اسم pink یک موزیک
آخ... که یه جاهایی یه چیزایی می گه که آدم دردش می اد. انگار سر یک زخم قدیمی (که به خیال خودت خوب شده) بری و فقط یک نگاه دیگه بکنی........نگاه کردن همون ودردی که تا ته استخونت آتیش می گیره......و این موزیک واسه من همون یک نگاه هستش........دردت میاد وقتی که می دونی که اونی که دوسش داری دیگه نیست.....درد ت میاد که یادت میاد از وقتایی که به هر بهونه هی به تلفونت نگاه می کردی که مبادا بدون آنتن باشه و آنتن سر جاش سر و مر و گنده نشسته و بهت می خنده و اونی که باید زنگ می زده ...زنگی نزده ...... درد ت میاد وقتی که هی با نگرانی به خاطره هات بر می گردی و می بینی که دارن شبیه عکسای قدیمی تو آلبوما کم رنگ می شن و تو نمی دونی که چکار باید بکنی..........چقدر می خوای به خودت بگی که همه چی درست میشه..... یک جایی تو این موزیک می پرسه که تا حالا شده که از خودت متنفر شده باشی واسه زل زدنهات به تلفن.......خدایا چی به سرمون اومد.....اونقدر بی جرات شدیم که دیگه یادمون نیست چجوری میشه به کسی بگیم که چقدر دوستش داریم.....بگیم که دلمون به درد میاد وقتی که نیستش.......بگیم که خوبه که هستش... بگیم خوبه که دلمون و دستمون می لرزه وقتی که بهش فکرمی کنیم................................من واسه این دست و دل لرزیدن دلتنگم....... چققققققققققققدر دلتنگم......دلتنگم...... دلم تنگه دوست داشتن هستش.....


"Glitter in the air"
Have you ever fed a lover with just your hands?
Closed your eyes and trusted, just trusted?
Have you ever thrown a fist full of glitter in the air?
Have you ever looked fear in the face and said, "I just don't care"?
It's only half past the point of no return
The tip of the iceberg
The sun before the burn
The thunder before the lightning
The breath before the phrase
Have you ever felt this way?
Have you ever hated yourself for staring at the phone?
You're whole life waiting on the ring to prove you're not alone
Have you ever been touched so gently you had to cry?
Have you ever invited a stranger to come inside?
It's only half past the point of oblivion
The hourglass on the table
The walk before the run
The breath before the kiss
and the fear before the flames
Have you ever felt this way?
There you are, sitting in the garden
Clutching my coffee,Calling me sugar
You called me sugar
Have you ever wished for an endless night?
Lassoed the moon and the stars and pulled that rope tight?
Have you ever held your breath and asked yourself will it ever get better than tonight?
Tonight