Saturday, July 31, 2010

دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم


شاعری جایی گفت : دهانت را می بو یم مبادا گفته باشی دوستت دارم

خواننده ای جایی خواند : دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم

و
دیشب کسی برایم نوشت : دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم..........

Wednesday, July 28, 2010

پشت سر

تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی و ببینی که با خودت چه کردی؟ تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی و ببینی که واسه دلت چه کارا هست که نکردی؟ تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی و ببینی که چقدر دلت واسه خودت تنگ شده؟ تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی ورد پای آشنایی نباشه که تو رو یاد خودت بندازه؟ تا به حال شده که به پشت سرت نگاه کنی وچشمات خیس بشه ودلت بگیره؟ تا به حال شده که اصلا یادت بره کی هستی وچرا زندگی میکنی؟ تا به حال شده که مثل یک سگ وفاداربه خواسته های عجیب و غریب آدمها جواب بدی و اصلا یادت بره که خودت چی می خواستی؟ تا به حال شده که به هر کسی بگی آره و اصلا یادت بره که باید میگفتی نه؟ تا به حال شده که یکروز صبح نخوای که از تخت خوابت بیای بیرون ولی به زور خودت رو وادار کردی که یک روز دیگه هم دوام بیاری؟ تا به حال شده که اصلا یادت بره که به پشت سرت نگاه کنی؟ تا به حال شده که دلت بخواد که به پشت سرت نگاه کنی ولی جراتش رو نداشته باشی؟ تا به حال شده که دیگه دیر شده باشه که بخوای به پشت سرت نگاه کنی؟ ............ این رو تقدیم می کنم به دوست نازنینی که امروز سر کار یکهو تو اتاق کارم سبز شد.......به دوستی که دیگه نباید قهوه بخوره.....به دوستی که دیکه گوشت قرمز نباید بخوره......به دوستی که روزا و روزا رانندگی می کنه ویادش میره که کجا هستش و واسه چی هستش........به دوستی که وقتی از اتاق من رفت دلگیر بود و نگاهش غصه داشت....به دوستی که فشار خون داره و خونش غلیظ شده.....به دوستی که داره زور می زنه که متعهد بمونه به قولایی که داده........به دوستی که یادش رفته که به پشت سرش نگاه کنه.......به دوستی که اصلا یادش رفته که پشت سری هم هست!!!!!!!!!!!!!! .به دوستی که امیدوارم که جرات کنه که اصلا به پشت سرش نگاه کنه.....................................دوست من برات دعا می کنم که یک لحظه بیاستی وهیچ کار نکنی..........فقط وایسا .....نمیدونم که می دونی یا نه.........خیلی زود دیر می شه.........................................................

Monday, July 26, 2010

شاید روز خوبی واسه نوشتن نباشه

شاید روز خوبی واسه نوشتن نباشه. نمیدونم! امروز صبح آماده بودم که یک روز خوب رو شروع کنم. فکر کن که چه اتفاقی افتاده بود؟ یک عدد دزد شریف زحمت کشیده بود و تا داخل پارکینگ خونه اومده وضبط ماشینم رومال خودش کرده بود.....البته با توجه به اوضاع اقتصادی دزدان شریف فکر کنم که دوستمون تا الان ضبطم رو عروس کرده باشه....دیگه می شه حدس زد که باقی روزمن چه طور گذشت....البته لازم به ذکر هست که برای این که روز من به تمام و کمال سپری بشه باید بگم که بعععععععععله مدارک بیمه ماشینم هم به جمع رفتگان پیوسته بود....اوه!فندک ماشین رو هم اضافه بفرمایید.دیگه شرح این ماجرا رو همین جا ختم میکنم و گرنه که می شه کلی وراجی کرد....

راستش اینکه من هر وقت به مصیبتی دچار می شم که به نوعی ضعیفه بودنم رو تو صورتم می زنه (مثل کتک کاری تو خیابون یا حرف زور شنیدن از آقایون یا ترس از اینکه نیم شبی تو پارکینگ خونه یا تو خیابون یه سبیل کلفت یهو سر و کلش پیدا بشه ) به خودم این رو میگم که چرا شوهر نکردم یا اینکه چرا حداقل یک سگ ندارم....راستش سگ آوردن وقتی که ساعت طولانی سر کار هستی که اصلا انصاف نیست...می مونه اون یکی دیگه که بازم به همون دلیل غیبت طولانی از منزل به نظر نمیرسه که حرکت معقولی باشه!!!!!! <
اه....اصلا خوب نیست که آدم با همچین مدل نوشتنی خودش رو معرفی کنه...ولی این نوشته و نوشته های بعدی من قراره که جریانات ذهنی و عینی زندگی من رو نشون بده...خوب توی زندگی راست راستکی بالاخره یک جا واسه دزدی هم هست دیگه....
راستش تو این سالها آدمهایی بودن تو زندگیم که به هر شکلی مخاطب نوشته های پراکنده من بودن...همکار- رفیق دکتر روانکاو- عشق از دست رفته - عشقایی که هیچوقت عشق نبودن وخلاصه کلی آدم باحال که اونقدر دوستم داشتن که به نوشتهام گوش بدن وبخوننشون....نمی دونم که اینجا کسی خواننده این چیزایی که می نویسم خواهد بود یا نه......برای من نوشتن مفری هست که از سکته زودرسم جلوگیری میکنه....جایی هست که می تونم عمیقترین خواسته های درونیم رو ببینم....می تونم به ترسام نگاه کنم ....میتونم احساس کنم که هنوززنده هستم و نفس می کشم.....می تونم یه خورده دلم واسه خودم کباب بشه و باز برگردم روی دوتا پای نازنینم و چهارنعل!!! بتازم..

مورگان فریمن در نقش ماندلا invictus توفیلم

OUT of the night that covers me,
Black as the Pit from pole to pole,
I thank whatever gods may be
for my unconquerable soul.
In the fell clutch of circumstance
I have not winced nor cried aloud.
Under the bludgeoning of chance
My head is bloody, but unbowed.
Beyond this place of wrath and tears
Looms but the Horror of the shade,
And yet the menace of the years
Finds and shall find me unafraid.
It matters not how strait the gate,
How charged with punishments the scroll
I am the master of my fate:
I am the captain of my soul.