لطفآ بهم زیاد نخندین.....امروز برای اولین بار آشپزی کردم....تقریبآ 6 ساعت طول کشید...کلی خونه رو بهم ریختم.....کلی ظرف کثیف کردم....کلی لذت بردم....باور کردنش سخته ولی شده بودم مثل بچه ها ....از سرما باید تشکر کنم که باعث شد تو خونه حبس بشم......انگاراین آشپزی کردنه کشف یه دنیای کاملآ جدید بود....لازم به تذکر هم هست که کلی دست و انگشتام رو هم سوزوندم.....اوه! یادم رفت بگم که چی درست کردم....لازانیا ......البته به دلیل ناواردی مواد رو درست تقسیم نکردم...نتیجه این شد که (لطفآ از قدرت تجسمتون استفاده کنید) نصف سینی لازانیایی بود که 2 طبقه مواد داشت و نصف دیگه فقط یک طبفه!!!! کاملآ یک کار هنری و انتزاعی شده ......چون که خیلی هم از نتیجه کارم احساس رضایت کردم ...در نتیجه...واسه همسایه یکم فرستادم....واسه دوستام کنار گذاشتم....البته خوشبختانه خطر مسمومیت وجود نداره...این رو می تونم تضمین کنم.... روز خوبی بود....دوستش داشتم
P.S.: ...
Sunday, January 16, 2011
Sunday, December 26, 2010
بدون عنوان
یک: صبح یکشنبه تو پاریس : جلوی رسپشن هتل رسیدم و خواستم که یه سوال کوچولو بکنم....دیدم که رسپشنسیت چهار تا ایتالیایی پیدا کرده و داره حسابی مشق زبان ایتالیایی میکنه.....یه نیم ساعتی مشغول لاس زدن بود....آدم جدی بود وقتی به فرانسه حرف می زد ولی همینقدر که می رفت سراغ ایتالیایی یه آدم دیگه می شد.....به این میگن معجزه زبان.....من همینطور نشسته بودم و با خودم ریز ریز می خندیدم......کلا که رفیقمون یادش رفته بود که من هم وجود دارم....رامو کشیدم و رفتم
دو: فرودگاه : رفتم که کارام رو انجام بدم.....افسر مربوطه انگار می خواست که مطمین بشه که من ایرانی هستم یهو گفت کوکوش.....قیافه گیج و گول من رو که دید تنگار مچم گرفته که آها دیدی ایرانی نیستی! مگه می شه که کوکوش رو نشناخت.....بعدشم شروع کرد به مدل بامزه یه چیزی رو بلند بلند خوندن......تازه فهمیدم که منظورش گوگوش بوده.....حالا نوبت من بود که ثابت کنم که ایرانی هستم......چاره نداشتم جز این که باهاش بلند بلند بخونم....صحنه ای بود دیگه.......قیافه دوستان منتظر در صف و می زارم به عهده خودتون که مجسم کنین
سه: ایستگاه مترو – رم: با دوستم در گیر و دار جمع زدن پول خوردهامون بودیم که بالاخره می شه دو یورو جور کرد که یکهو سر و کله یکی پیدا شد....پولامون و گرفت و با یه نگاه سر انگشتی به این نتیجه رسید که کافی نیست....دست کرد تو جیبشو و واسمون بلیط گرفت.....ما به انگلیسی تشکر می کردیم و اونم به ایتالیایی جواب می داد.....پولامون رو هم پس داد و رفت.....
چهار: نیاوران – سر یه سه راهی : چند تا ماشین جلوتر ...راننده داشت گیج می زد...مثل اینکه راشو گم کرده بود....دوستان پشت سر طی یک اقدام هماهنگ دستشون رفت رو بوق .....کلی هم فحش خانوادگی بود که داشت نثار راننده بیچاره میشد......
پنج: رستوران – تهران: همکارم که پاکستانی هستش داره واسه همیشه از ایران می ره ....زنش می گفت که وقتی هشت سال قبل ایران رو تنتخاب کردن یکی از دلایل اصلیشون این بود که به بچهاشون فرصت بدن که تو فرهنگ ایران برای مدتی رشد کنن.....می گفت حالا می خام بچهام رو زودتر ببرم قبل ازاین که کاملان فرهنگ چند شخصیتی شدن تو بچهام واسه همیشه موندگار بشه.......
واسه امشب دیگه غر زدن کافیه....عزت زیاد.......
دو: فرودگاه : رفتم که کارام رو انجام بدم.....افسر مربوطه انگار می خواست که مطمین بشه که من ایرانی هستم یهو گفت کوکوش.....قیافه گیج و گول من رو که دید تنگار مچم گرفته که آها دیدی ایرانی نیستی! مگه می شه که کوکوش رو نشناخت.....بعدشم شروع کرد به مدل بامزه یه چیزی رو بلند بلند خوندن......تازه فهمیدم که منظورش گوگوش بوده.....حالا نوبت من بود که ثابت کنم که ایرانی هستم......چاره نداشتم جز این که باهاش بلند بلند بخونم....صحنه ای بود دیگه.......قیافه دوستان منتظر در صف و می زارم به عهده خودتون که مجسم کنین
سه: ایستگاه مترو – رم: با دوستم در گیر و دار جمع زدن پول خوردهامون بودیم که بالاخره می شه دو یورو جور کرد که یکهو سر و کله یکی پیدا شد....پولامون و گرفت و با یه نگاه سر انگشتی به این نتیجه رسید که کافی نیست....دست کرد تو جیبشو و واسمون بلیط گرفت.....ما به انگلیسی تشکر می کردیم و اونم به ایتالیایی جواب می داد.....پولامون رو هم پس داد و رفت.....
چهار: نیاوران – سر یه سه راهی : چند تا ماشین جلوتر ...راننده داشت گیج می زد...مثل اینکه راشو گم کرده بود....دوستان پشت سر طی یک اقدام هماهنگ دستشون رفت رو بوق .....کلی هم فحش خانوادگی بود که داشت نثار راننده بیچاره میشد......
پنج: رستوران – تهران: همکارم که پاکستانی هستش داره واسه همیشه از ایران می ره ....زنش می گفت که وقتی هشت سال قبل ایران رو تنتخاب کردن یکی از دلایل اصلیشون این بود که به بچهاشون فرصت بدن که تو فرهنگ ایران برای مدتی رشد کنن.....می گفت حالا می خام بچهام رو زودتر ببرم قبل ازاین که کاملان فرهنگ چند شخصیتی شدن تو بچهام واسه همیشه موندگار بشه.......
واسه امشب دیگه غر زدن کافیه....عزت زیاد.......
Saturday, November 27, 2010
شبت بخیردوست من
باز من نشستم جلوی این صفحه سفید و دارم زور می زنم که بنویسم....داستان این نیست که نمی دونم ازچی بنویسم...موضوع این هستش که وقتی به این فکر می کنم که بعدش این نوشته رو بایستی بزارم تو این وب بلا گ کوفتی...اون وقت که خود سانسوریهام شروع میشه...... فکر کنم که یه جورایی این احتیاط کاریهام داره بیشتر و بیشتر می شه....امیدوارم که یک روز نشه که دیگه هیچی ازم نمونده باشه به غیر از ماکتم........چند روز پیش داشتم واسه دوستی تعریف می کردم که شاهد مغازله تلویحی یه پدر با دختر بچش بودم....پدر رو می دیدم که همینطور که داشت کالسکه خالی رو هل می داد قربون صدقه دخترکش هم میرفت.....داشتم لذت می بردم....از اونا که رد شدم گربه ای رو دیدم که هی داشت جاش رو عوض می کرد که زیرسینه کش آفتاب بتونه یه چرت با دل سیر بزنه.......به دوستم گفتم که از دیدن خودش در حالی که داره به گلدوناش آب می ده هم لذت می برم...... به نظرم همه اینها جلوه هایی از شکوه زندگی هست .....زندگی که فقط یکبار بهمون هدیه می شه........با خودم فکر می کنم که من چی دارم به هستی هدیه کنم که نشونی از سپاسگزاری من باشه...... برای هر کدوم از ماها می تونه این تجلی سپاسگزاری متفاوت باشه.... می خام بگم که چطور ابراز کردنش و ابزار و مصالحی که استفاده میکنیم مهم نیست.....مهم اینه که ابرازش کنیم....... هر باری که تو خیابون داریم رانندگی می کنیم به یک عابر پیاده اجازه بدیم که با دل سیر از خط عابر پیاده رد بشه .....می تونه نشون تشکر ما باشه که اگر به یه محتاج کمک کنیم....یا این که (اصلا چرا راه دور برم) هر باری که به خودمون کمتر ظلم کنیم.....با خودمون مهربونتر باشیم.....به غریبه تو خیابون نگاه مهربونی داشته باشیم.....به خودمون لبخند بزنیم..... کمتر زور بزنیم که آدمها رو اصلاح کنیم.....به سرایدار خونمو نگاه عادلانه تری داشته باشیم......واسه خونمون گل بخریم.....کمتر زور بزنیم که موفق باشیم تو هر کاری ...گاهی به باقی آ دمها اجازه بدیم که حرف بزنن و بهشون فقط و فقط گوش کنیم بدون این که بخایم واسشون نسخه بپیچیم... و این لیست می تونه تا خود روز قیامت بزرگتر و بزرگتر بشه.......هر کسی می تونه لیست خودشو داشته باشه.....تازه وقتی شروع کنی به نوشتن این لیست می بینی که اوووووووووو چقدر کارا هست که می تونی بکنی که در این لذت رخوتناک "بودن" با میلیونها آدم سهیم بشی بدون این که اصلا لازم باشه که کسی رو بشناسی .... تا حالا شده که موقع خواب خودت رو بغل کنی؟! به امتحان کردنش می ارزه.....خودت رو بغل کن و به خودت شب بخیر بگو
...........
شبت بخیردوست من!.....برات خوابای خوب آرزو می کنم......اگرم اتفاق نیفتاد...بازم مهم نیست.....مهم این هست که تو هستی و هزار راه نرفته که فقط و فقط منتظر تو هستن که کشفشون کنی و بهشون معنی بدی.... می بوسمت....
شبت بخیردوست من!.....برات خوابای خوب آرزو می کنم......اگرم اتفاق نیفتاد...بازم مهم نیست.....مهم این هست که تو هستی و هزار راه نرفته که فقط و فقط منتظر تو هستن که کشفشون کنی و بهشون معنی بدی.... می بوسمت....
Sunday, November 7, 2010
بی عنوان
معلوم نبود که اگر من قرار بود که نویسنده باشم یا مثلا منتقد سینما یا هر چی که قرار بود از نوشتن نون دربیارم الان هنوز زنده بودم...آخه اونقدر با فاصله دارم می نویسم که معلوم نبود که این شکم و با چی میتونستم پرکنم....الغرض که این نوشتن هم بد ویری هستش......بعد از سفر مثل آدمای عقیم شده بودم...شایدم یه سکته رو رد کردم....هر چی بود که به طور کلی دچار یه گیجی مبسوط بودم.....خواب و خوراک که تعطیل شده بود....انگار منتظر یه زلزله بودم که غیر از خودم هیچ کس دیگه ازش خبر نداشت....اضطرابی که فکرم رو فلج کرده بود.....آخیش....نه زلزله اومد...نه آشنایی تازه اتفاق افتاد....نه هیچی...ولی انگار یه برگشت به زندگی اتفاق افتاد......و خوشحالم که باز دوباره برگشتم....لذت این برگشت به همه اون کلافگی و گیجی و انتظار زلزله می ارزید.....دوباره این راه رفتن و حس کردن زمین زیر پا و عشق به زندگی.....همه و همش دلچسبه....امروز داشتم به همکارم می گفتم که من چیزها رو "می بینم"....حس می کنم....یهو دراومد و گفت که "آره این دیدنهات کار داده دست همه ما....بابا کمتر ببین..." می دونستم راجع به چی داره حرف می زنه....یه جور سخت گیری راجع به همه کس و همه چیز.....انگار میگردی که یه چیز پیدا کنی واسه این که به خودت حق بدی که قضاوت کنی...که بهونه داشته باشی واسه این که شاد نباشی......همیشه هم سر راهت چیزایی میان که بهونت جفت و جور بشه.....تصمیم عظما هستش که بخوای کمتر ببینی....و من میخوام که کمتر ببینم و اونی رو که میبینم کمتر نقد کنم..... اصلا کی میگه که چی غلط .....چی درسته....چی بهتر ه.....این مرزها داره هممون رو دیوونه میکنه.....خط کشیهامون خودمون رو اول از همه از پا در میاره......که درآورده....... به قول خانم دکتر که می گه یه چیزایی هستش که نیاز به تصمیم گیری در لحظه داره....دیگه نمیتونی بیشتر از این به تعویق بندازی.....خود این تعویق انداختن یعنی آمادگی نداری که حرکت کنی.......جرات می خواد که کاری رو که همیشه میکنی دیگه نکنی.....راهی رو که همیشه می رفتی دیگه نری....حرفی رو که همیشه می زدی دیگه همیشه نزنی.....بهونه هات رو وارسی کنی.....خلاصه که این خونه تکونی جسارت می خواد.....نمیگم که یکهو آدم زیر و رو بشه.....ولی میشه که از یکجا که کمتر هزینه بر هستش شروع کرد.....ش....ر...و...ع...ک....ن....
Friday, October 1, 2010
میل به تجربهای جدید
بر گشتم از سفر و برای اولین بار دلم نمی خواست که برگردم ایران. انگار این سفر یه فرقی با سفرهای قبلیم داشت.بهش فکر کردم که چی می تونه باشه وفهمیدم که انگار دلم کنده شد از همه چیزایی که یه موقعی واسم مهم بودن........احساس می کنم که دارم یه چیزایی رو از دست میدم که هیچ جیزی اینجا نمی تونه جبرانشون کنه......نمی دونم....شاید فقط یه حس زودگذر باشه.......ولی اگر نبود چی؟ اگر وقت سفر رسیده باشه چی؟ اگر که باید کولم رو حاضر کنم و راهی بشم چی؟ برگشتم سر کاری که همیشه دوستش داشتم .....هنوزم دوستش دارم ولی انگار که این کار رو یه جای دیگه باید جستجو کنم.......عادتهامون و شرایط امنی که واسه خودمون درست می کنیم می شن بزرگترین مانع واسه حرکت کردمون به سمت تجربه های جدید و ناشناخته....خیلی چیزهایی رو که الان دارم نتیجه آخرین ریسکی هستش که 6 سال قبل کردم....نکته این هستش که آیا من اون آدم 6 سال قبل هستم؟! میدونم که این جرات به تغییر یه دنیا فرصت برام ایجاد میکنه.....شاید یکیش این باشه بتونم کنار آدمی قرار بگیرم که بتونم طعم خوب یک رابطه سالم رو یک بار دیکه بچشم....بتونم جایی برم که کمتر نیاز به اصراری باشه واسه اثبات بدیهیات...این سفر بهم فرصت داد که طعم چیزایی رو دوباره بچشم که کلا یادم رفته بود که وجود دارن....چیزایی که چاشنی های زندگی هستن....بی خود نیست که اینجا اکثر آدمها شاد نیستن.....اغلب عصبانی و کم تحمل شدیم......فکر کنم که باید کولم رو کم کم ببندم......تا کی بشه که جرآت کنم و راهی بشم
Monday, August 23, 2010
سفر چیز خوبی هستش
سفر چیز خوبی هستش.مخصوصا که آدم بخاد دوستای قدیمی و نازنینش رو ببینه.....بدونه که کسایی هستن که مشتاق دیدارت هستن.....چقدر حرف واسه گفقن هست...چقدر درددل هست واسه قسمت کردن...چقدر خاطره جدید منتظرن که به دنیا بیان....وای که دیگه دارم دقیقه شماری میکنم که برم و یه چند روزی رو با اونایی باشم که مدتهاست تو زندگیم ندارمشون.....آدمهایی که تو تلخترین وسخترین روزای زندگیم اونقدر کنارم بودن که باورش برام سخته که دیگه بتونم اون فرصتها رو داشته باشم....دلپذیر هستش هنوزم وقتی که یادم میاد که یک روزسر کار که داشتم از تب و بدن درد به خودم می پیچیدم یکهو یه آدم نازنین من رو به زور انداخت تو ماشین و با خودش برد خونش.....خیلی یادم نیست که چند ساعت بهدش چشم باز کردم.....ولی تو خونه خودم نبودم ...راستش تو رختخواب غریبه بودم....غریبه برام غذا اورد و بهم دارو داد.....غریبه بهم عشق داد و توجه... در خونش رو بروم باز کرد و من شدم عضو خونوادش....خونواده که حالا دارم بعد از چند سال دوری میرم که بازم باهاشون باشم....واسه همین هستش که اینقدر خوشحالم.......هدی وکیانوش نازنینم دلم داره پر می کشه که دارم میام که با دل سیر ببینمتون......ممنونم که من رو به خونه دلتون راه دادین.....ممنونم که تو زندگیم همیشه بودین و هنوزم هستین..........چقدر خوب که هستین...........................................................راستی روز پزشک هم به جفتتون مبارک باشه که سخت برازنده قامتتون همیشه بوده و هست.............................................................دوستتون دارم
Monday, August 16, 2010
عکسای قدیمی
دیشب داشتم عکسای قدیمی رو به یک دوست نشون میدادم....عکسای روزای بی خیالی...روزای بچگی...روزای پراضطراب که نمی دونی چی می شه!!!!!!!روزای پشت در اتاق مادر رفتن که مطمِن شی که نفس میکشه.......خیالت راحت شه که هنوز باهاته.....روزای عاشقی که خدا خدا میکنی که چطوری می شه فرصتی دست بده که ببینیش و دستش رو بگیری...... بعدش میاد.روزای که دیگه دختر بچه نیستی.....نمیدونی که چی هستی ولی می دونی که انگار یه چیزایی رو پشت سر گذاشتی و یه چیزایی رو می دونی که انگار دیگه نمیزارن که یه بچه بمونی.......درد از همین جاها شروع می شه که می دونی که تو دلت یه پرنده کوچولو داره خودش و به در و دیوار میزنه.......ولی با کدوم جرات می خوای درش بیاری......اونوقت که هی واسه کندن بال و پرش نقشه می کشی وهی دیوارهای محکم و محکمتر دور دلت میکشی که مبادا کسی صداش رو بشنفه......آخ که این عکسا با آدم چی کار میکنن..................................... .دیشب گریه کردم......گریه کردم چون دلم لک زده واسه روزایی که تند تند امتحانای آخر سال بدم و تقویم لامصب و نگاه کنم که تا آخرین امتحان چقدر مونده.......دلم لک زده واسه این که پام و بکنم تو یه کفش که اون کفشای پاشنه تق تقی رو یکی واسم بخره....دلم تنگ شده که شب تا صبح بشینم دعا کنم که سیل بیاد که امتحان جبرمون به هم بخوره.......آخ که این عکسا با آدم چی کار میکنن......عکسای جدیدتر کمتر باهام حرف میزنن.......شاید واسه این که از خودم دورم و اونی که تو عکسا می بینم اونی نیست که قراربود بشم....نمیدونم....یک چیزی میگن مردم که ما اونی میشیم که تو بچگیمون تو آرزوهامون می خواستیم که بشیم......فکر کنم من که خواب بودم یکی آرزوهاش رو با من عوض کرد.....مثل بچه ها که تو بیمارستان عوضشون میکنن..... حالا اگر کسی رو دیدین که آرزوهاش رو گم کرده میگه که اونی رو که داره مال خودش نیست لطفا آدرس من رو بهش بدین شاید همونی باشه که آرزوهایش با من جابجا شده............................... آخ که این عکسا با آدم چه میکنن
Subscribe to:
Comments (Atom)