Saturday, November 27, 2010

شبت بخیردوست من

باز من نشستم جلوی این صفحه سفید و دارم زور می زنم که بنویسم....داستان این نیست که نمی دونم ازچی بنویسم...موضوع این هستش که وقتی به این فکر می کنم که بعدش این نوشته رو بایستی بزارم تو این وب بلا گ کوفتی...اون وقت که خود سانسوریهام شروع میشه...... فکر کنم که یه جورایی این احتیاط کاریهام داره بیشتر و بیشتر می شه....امیدوارم که یک روز نشه که دیگه هیچی ازم نمونده باشه به غیر از ماکتم........چند روز پیش داشتم واسه دوستی تعریف می کردم که شاهد مغازله تلویحی یه پدر با دختر بچش بودم....پدر رو می دیدم که همینطور که داشت کالسکه خالی رو هل می داد قربون صدقه دخترکش هم میرفت.....داشتم لذت می بردم....از اونا که رد شدم گربه ای رو دیدم که هی داشت جاش رو عوض می کرد که زیرسینه کش آفتاب بتونه یه چرت با دل سیر بزنه.......به دوستم گفتم که از دیدن خودش در حالی که داره به گلدوناش آب می ده هم لذت می برم...... به نظرم همه اینها جلوه هایی از شکوه زندگی هست .....زندگی که فقط یکبار بهمون هدیه می شه........با خودم فکر می کنم که من چی دارم به هستی هدیه کنم که نشونی از سپاسگزاری من باشه...... برای هر کدوم از ماها می تونه این تجلی سپاسگزاری متفاوت باشه.... می خام بگم که چطور ابراز کردنش و ابزار و مصالحی که استفاده میکنیم مهم نیست.....مهم اینه که ابرازش کنیم....... هر باری که تو خیابون داریم رانندگی می کنیم به یک عابر پیاده اجازه بدیم که با دل سیر از خط عابر پیاده رد بشه .....می تونه نشون تشکر ما باشه که اگر به یه محتاج کمک کنیم....یا این که (اصلا چرا راه دور برم) هر باری که به خودمون کمتر ظلم کنیم.....با خودمون مهربونتر باشیم.....به غریبه تو خیابون نگاه مهربونی داشته باشیم.....به خودمون لبخند بزنیم..... کمتر زور بزنیم که آدمها رو اصلاح کنیم.....به سرایدار خونمو نگاه عادلانه تری داشته باشیم......واسه خونمون گل بخریم.....کمتر زور بزنیم که موفق باشیم تو هر کاری ...گاهی به باقی آ دمها اجازه بدیم که حرف بزنن و بهشون فقط و فقط گوش کنیم بدون این که بخایم واسشون نسخه بپیچیم... و این لیست می تونه تا خود روز قیامت بزرگتر و بزرگتر بشه.......هر کسی می تونه لیست خودشو داشته باشه.....تازه وقتی شروع کنی به نوشتن این لیست می بینی که اوووووووووو چقدر کارا هست که می تونی بکنی که در این لذت رخوتناک "بودن" با میلیونها آدم سهیم بشی بدون این که اصلا لازم باشه که کسی رو بشناسی .... تا حالا شده که موقع خواب خودت رو بغل کنی؟! به امتحان کردنش می ارزه.....خودت رو بغل کن و به خودت شب بخیر بگو
...........
شبت بخیردوست من!.....برات خوابای خوب آرزو می کنم......اگرم اتفاق نیفتاد...بازم مهم نیست.....مهم این هست که تو هستی و هزار راه نرفته که فقط و فقط منتظر تو هستن که کشفشون کنی و بهشون معنی بدی.... می بوسمت....

Sunday, November 7, 2010

بی عنوان

معلوم نبود که اگر من قرار بود که نویسنده باشم یا مثلا منتقد سینما یا هر چی که قرار بود از نوشتن نون دربیارم الان هنوز زنده بودم...آخه اونقدر با فاصله دارم می نویسم که معلوم نبود که این شکم و با چی میتونستم پرکنم....الغرض که این نوشتن هم بد ویری هستش......بعد از سفر مثل آدمای عقیم شده بودم...شایدم یه سکته رو رد کردم....هر چی بود که به طور کلی دچار یه گیجی مبسوط بودم.....خواب و خوراک که تعطیل شده بود....انگار منتظر یه زلزله بودم که غیر از خودم هیچ کس دیگه ازش خبر نداشت....اضطرابی که فکرم رو فلج کرده بود.....آخیش....نه زلزله اومد...نه آشنایی تازه اتفاق افتاد....نه هیچی...ولی انگار یه برگشت به زندگی اتفاق افتاد......و خوشحالم که باز دوباره برگشتم....لذت این برگشت به همه اون کلافگی و گیجی و انتظار زلزله می ارزید.....دوباره این راه رفتن و حس کردن زمین زیر پا و عشق به زندگی.....همه و همش دلچسبه....امروز داشتم به همکارم می گفتم که من چیزها رو "می بینم"....حس می کنم....یهو دراومد و گفت که "آره این دیدنهات کار داده دست همه ما....بابا کمتر ببین..." می دونستم راجع به چی داره حرف می زنه....یه جور سخت گیری راجع به همه کس و همه چیز.....انگار میگردی که یه چیز پیدا کنی واسه این که به خودت حق بدی که قضاوت کنی...که بهونه داشته باشی واسه این که شاد نباشی......همیشه هم سر راهت چیزایی میان که بهونت جفت و جور بشه.....تصمیم عظما هستش که بخوای کمتر ببینی....و من میخوام که کمتر ببینم و اونی رو که میبینم کمتر نقد کنم..... اصلا کی میگه که چی غلط .....چی درسته....چی بهتر ه.....این مرزها داره هممون رو دیوونه میکنه.....خط کشیهامون خودمون رو اول از همه از پا در میاره......که درآورده....... به قول خانم دکتر که می گه یه چیزایی هستش که نیاز به تصمیم گیری در لحظه داره....دیگه نمیتونی بیشتر از این به تعویق بندازی.....خود این تعویق انداختن یعنی آمادگی نداری که حرکت کنی.......جرات می خواد که کاری رو که همیشه میکنی دیگه نکنی.....راهی رو که همیشه می رفتی دیگه نری....حرفی رو که همیشه می زدی دیگه همیشه نزنی.....بهونه هات رو وارسی کنی.....خلاصه که این خونه تکونی جسارت می خواد.....نمیگم که یکهو آدم زیر و رو بشه.....ولی میشه که از یکجا که کمتر هزینه بر هستش شروع کرد.....ش....ر...و...ع...ک....ن....