بر گشتم از سفر و برای اولین بار دلم نمی خواست که برگردم ایران. انگار این سفر یه فرقی با سفرهای قبلیم داشت.بهش فکر کردم که چی می تونه باشه وفهمیدم که انگار دلم کنده شد از همه چیزایی که یه موقعی واسم مهم بودن........احساس می کنم که دارم یه چیزایی رو از دست میدم که هیچ جیزی اینجا نمی تونه جبرانشون کنه......نمی دونم....شاید فقط یه حس زودگذر باشه.......ولی اگر نبود چی؟ اگر وقت سفر رسیده باشه چی؟ اگر که باید کولم رو حاضر کنم و راهی بشم چی؟ برگشتم سر کاری که همیشه دوستش داشتم .....هنوزم دوستش دارم ولی انگار که این کار رو یه جای دیگه باید جستجو کنم.......عادتهامون و شرایط امنی که واسه خودمون درست می کنیم می شن بزرگترین مانع واسه حرکت کردمون به سمت تجربه های جدید و ناشناخته....خیلی چیزهایی رو که الان دارم نتیجه آخرین ریسکی هستش که 6 سال قبل کردم....نکته این هستش که آیا من اون آدم 6 سال قبل هستم؟! میدونم که این جرات به تغییر یه دنیا فرصت برام ایجاد میکنه.....شاید یکیش این باشه بتونم کنار آدمی قرار بگیرم که بتونم طعم خوب یک رابطه سالم رو یک بار دیکه بچشم....بتونم جایی برم که کمتر نیاز به اصراری باشه واسه اثبات بدیهیات...این سفر بهم فرصت داد که طعم چیزایی رو دوباره بچشم که کلا یادم رفته بود که وجود دارن....چیزایی که چاشنی های زندگی هستن....بی خود نیست که اینجا اکثر آدمها شاد نیستن.....اغلب عصبانی و کم تحمل شدیم......فکر کنم که باید کولم رو کم کم ببندم......تا کی بشه که جرآت کنم و راهی بشم